رضا قلى خان ( هدايت )
93
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
مير كشت ازرد و كوهر چون سريرمير را خطا فهميده و سريرمير را طلا قياس كرده اصل آنست كلستان از زرّ و كوهر چون سريرمير ؟ ؟ ؟ كشت يعنى مرصّع و طلا شد از كلهاى زرد و سپيد و سرخ و بمنزله تخت مير كرديد كه مرصّع بجواهر كوناكونست آزرم بمعنى شرم و حيا و رحم و شفقت و نرمى و هم بمعنى بزركى و غيرت انورى كفته اى بزركى كه از بلندى قدر * آسمان را نداشتى آزرم معنى ديكر بمعنى عدل و انصاف شعر اى ملك آزرم تو كم ديدهام * وز تو همهساله ستم ديدهام و بمعنى راحت و سلامت نظامى كفته دو كس را روزكار آزرم داد است * يكى كو مرد و ديكر كونزاد است بعضى دو كس را آرام داده است خواندهاند نه آزرم و اغلب اين معانى قريب بيكديكر است صاحب جهانكيرى چهارده معنى براى اين لغت نوشته و از اينكونه بسيار كارها كرده بمعنى خشم كفته و شعر نظامى را آورده است دباغت چنان دادم اين چرم را * كه برتابد آسيب آزرم را و بقول رشيدى درين بيت آسيب آزرم بمعنى خشم است آفت يعنى آزرم خشم باشد نه آنكه بر معنى خشم آزرمىدخت نام دختر پرويز بوده كه چهار ماه ملك رانده و معنى تركيبى آن دختر باحيا و شرم است و اصل آن آزرمين دخت بوده و از عقلاى نسوان و جميلهاى جهان محسوب مىشده و مستبد براى خود و مستعد بعقل و تدبير بوده و در زمان خود وزارت و دخالت احدى را در كار ملك خويش قبول ننموده با وجود حسن و جمال كمال غيرت و جلال داشته چنان كه فرّخزاد شهريار خراسان كه از عهد خسروپرويز تا اين وقت در خراسان استقلال داشت پسر خود رستم نام را نايب خود كرده بدركاه آمد بر چهرهء ملكه عاشق كرديد و بواسطهء محرمى استدعاى خواستكارى و وصال ملكه كرده ملكه جواب داد كه پادشاهان را شوهر داشتن ننكى بزرك است اكر سپهبد در دوستى ما صادقست بايد به تنهائى فلان شب بقصر ما درآيد تا كام دل حاصل كند سپهبد اميدوار كرديده بكرمابه رفته تن و لباس را پاك و مصفّا كرده مقدارى مفرّح ياقوتى كه مقوى قوّت باه بوده تناول فرمود و شب موعود بقصر ملكه درآمد چون عرض كردند كه او حاضر است حكم كرد تا سر او را از تن جدا كردند و تنش را بر در قصر افكندند على الصّباح خلق متحيّر شدند و آخر دريافتند چون اين خبر برستم پسر فرّخ رسيد لشكر خراسان را بمداين كشيده و بر آزرمىدخت ظفر يافته وى را هلاك كرد چنان كه فردوسى كفته همى بود بر تخت بر چار ماه * به پنجم شكست اندر آمد بكاه شد او نيز و آن تخت بىشاه ماند * بكام دل مرد بدخواه ماند آزروان بفتح ثالث نام فرشتهايست كه بعقيدهء پارسيان ربّ النّوع درخت سرو است و از لغات دساتير است لغات و كنايات در اين محل بسيار و معروف در لغت مسطور آزمون آزمودن و آزمايش آزيغ كينه و نفرتى كه از قول و فعل كسى در دل جاى كيرد نمايش چهاردهم در الف غير ممدوده با زا ازار با اول مكسور بن و تك آب باشد انورى كويد انديشه در سواحل درياى جاه تو * بسيار غوطه خورده ولى كم ازار يافت ازاردم بفتح الف و ميم لوبيا را كويند ازارود بمعنى ماوراء النّهر چنان كه فردوسى كفته ازارود را ماوراء النّهر و ان با مد نيز آمده و آن را بحذف را و واو و دال نيز كويند چنان كه سيب ازا يعنى سيب ماوراء النّهر فخرى كويد يك موى مباد از سر او كم كه جهان را * آن موى به از جمله سمرقند و ازارود ازدر بمعنى لايق و سزاوار و درخور شعر روز از در بزم است و شراب از در خوردن * هرچند چمن نيست كنون از در ديدار فرّخى كويد تو از در رزم نيستى جانا * اى از در بزم و از در كلشن ازغچ عشقه كه بيچه نيز خوانند درويش سقّا كويد نهال قدّ من از عشق زرد شد آرى * درخت خشك شود چون بر او تَنَد ازغچ ازم با اول مفتوح در جهانكيرى فرزند را كويد و شاهدى ندارد ازيرا با اول مفتوح و ثانى مكسور بمعنى از براى آن باشد و آن را زيرا نيز كفتهاند بكو دل را كه كرد غم نكردد * ازيرا غم ز خوردن كم نكردد ازيز با اول مفتوح بمعنى بانك و ناله نوشتهاند امّا عربيست زين سبب كز غيرت و رشك كنيز * مادر فرزند دارد صد ازيز